آکاایران: می گفت: بچه که بودم آرزوهایم همیشه بلندتر از قدم بود. آنقدر بلند که هیچ وقت دستم به آرزوهایم نمی رسید. حسرت داشتن خیلی چیزها روی دلم ماند. از مداد رنگی ۲۴رنگه گرفته تا دوچرخه! وقتی ۱۰ سالم بود آرزو داشتم یک دوچرخه داشته باشم. اما وقتی صاحب دوچرخه شدم که همه هم سن و سالهایم موتور داشتند. وقتی من موتور خریدم هم سن و سالهایم صاحب ماشین شده بودند. نمی دانم چرا زندگی، همه چیز را آنقدر دور از من نگه می داشت که تا دستم به آنها می رسید دیگر دیر شده بود.آن روزها حرف، حرف پدر بود. سینه مرغ، گل هندوانه، میوه درشت، رخت خواب نرم، پشتی و چای قند پهلو، همه متعلق به پدر بود و ما باید برای هرکاری صبر می کردیم تا پدر اجازه دهد.

 

پدر هم مثل زندگی، ما را از خیلی چیزها محروم می کرد. از شیطنت های کودکانه، از بهانه گیری بچگانه، از توقعات زیرکانه!!! آن روزها فکر می کردم اگر پدر شوم همه چیز عوض خواهد شد. دیگر کسی غیر از من گل هندوانه را نخواهد خورد. قبل از من کسی دست به سفره نخواهد برد. در حضور من کسی حق اظهار نظر نخواهد داشت و هیچ کس روی حرفم حرف نخواهد زد.

 

سالها گذشت و من سرانجام پدر شدم. یک پدر که باز هم قد آرزوهایش از قد خودش بلندتر است. وقتی پدر شدم اما، همه چیز رنگ دیگری به خودش گرفت. این بار گل قرمز هندوانه و سینه مرغ سهم پدرهای خانواده نبود. این بار فرزند کاکل زری صاحب همه چیز بود و باز هم پدر که در کودکی محروم از داشتن خیلی چیزها بود در بزرگسالی هم محروم ماند.محروم ماند چون خودش خواست. خواست تمام آنچه را که خودش نداشته برای فرزندش تهیه کند. بنابراین ۲ شیفت کار می کنم تا قبل از اینکه فرزندم آرزو کند برایش دوچرخه بخرم. قبل از اینکه اشکش سرازیر شود گران ترین اسباب بازی را در اختیارش قرار دهم. مداد رنگی ۲۴ رنگه را وقتی برایش خریدم که معنی نقاشی را نمی فهمید. چون خودم جرات اظهارنظر در خانه را نداشتم به فرزندم آنقدر میدان دادم که حرفش را به راحتی مطرح کند.

 

 

با تمام نظراتش موافقت کردم حتی اگر نادرست بود. چرا که همیشه در کودکی با نظرات من مخالفت می شد. هیچ وقت سرش داد نزدم و دستم را رویش بلند نکردم. آنقدر که گاهی اوقات صدای فریادش تا چند تا کوچه آن طرفتر می رفت و من خشونتی نشان نمی دادم. فرزندم هنوز کوچک است اما نمی دانم قد آرزوهای او هم مثل قد آرزوهای من بلند است؟ نمی دانم با این همه تلا شی که من برای او می کنم باز هم آرزوی برآورده نشده ای دارد؟ نمی دانم با این همه فشاری که من برای خوشبختی و آسایش او تحمل می کنم علت این همه نارضایتی او چیست؟ مگر او سالار خانه ما نیست پس چرا این همه عصبی و بداخلا ق است؟ من کجای کار اشتباه کردم؟

 


فرزندسالاری که این روزها به یک پدیده رایج در زندگی مدرن تبدیل شده آنقدر در خانواده ها ریشه دوانده که گاهی اوقات تحمل بچه های نسل نوین سخت می شود. اگر این روزها گذرتان به مدارس بیفتد این مساله را به وضوح درک خواهید کرد. بچه هایی که رفتارهای بی ادبانه شان تحمل ناپذیر است.

 

چنان باگستاخی در مقابل معلم خود می ایستند که انگار معلم هم موظف است چون پدر و مادر پاسخگوی خواسته های غیرمنطقی کودکان باشد. این روزها پدر و مادر تبدیل به غول چراغ جادو شده اند که فقط موظفند خواسته های فرزندانشان را اجابت کنند و این مساله در برخی خانواده ها تا جایی پیش رفته که به محض کوچکترین نافرمانی از سوی پدر و مادر فرزندان شروع به داد و فریاد و اعتراض های خشونت آمیز می کنند. این در حالی است که متاسفانه شاهدیم اکثر پدر ومادرها زیر بار خواسته های نابجای فرزندانشان مثل لواشک له شده اند و هیچ کس هم جز خودشان مسوول اعمالشان نیست.

 

 

چرا که در ضرب المثل آمده «از ماست که برماست» و متاسفانه باید گفت، فرزندسالاری یکی از بیماری های پدر و مادرهای نسل نوین است. چرا که آنچه از تعادل خارج شود مشکل آفرین است و دوست داشتن بیش از حد فرزند یک جور پرستش است و هر نوع پرستشی غیر از پرستش خداوند شرک است. پس توجه بیش از حد پدر و مادر به فرزند نه تنها ثواب ندارد بلکه اگر درست بنگریم گناه هم هست. فاقد تردید خانواده و چگونگی روابط میان اعضای خانواده و کیفیت ارتباط والدین با فرزندان، در شکل گیری شخصیت و رشد اجتماعی، عاطفی و عقلانی فرزندان نقش و اهمیت فراوانی دارد.

 

 

روانشناسان معتقدند محیط خانه اولین و بادوام ترین عامل در رشد شخصیت افراد یک خانواده است. خانواده و نفوذ والدین در فرزندان به جنبه های ارثی محدود نمی شود، بلکه در تمام ابعاد وجودی فرد نقش موثری ایفا می کند. کودکان از طریق خانواده و محیط کوچک خانه، با دنیای خارج آشنا می شوند، طرز معاشرت و روابط اجتماعی با دیگران را می آموزند و راه و رسم زندگی، اخلاق و فلسفه اجتماعی و آداب و رسوم آن را فرا می گیرند.

 

در سه دهه اول قرن میلادی حاضر، روش های فرزندپروری، با الهام از مکتب رفتارگرایی، درصدد ایجاد عادات خوب و خاموش کردن عادات بد بود. این دیدگاه، کنترل شده و غیرعاطفی در زمینه تربیت فرزند به شکل اغراق آمیزی در بیان «جان واتسون» بنیانگذار مکتب رفتارگرایی نمایان است. او می گوید: «برای تربیت کودک شیوه معقولی وجود دارد. با او به شیوه عینی و با استواری ملاطفت آمیزی رفتار کنید، هرگز او را در آغوش نگیرید و روی زانوی خود ننشانید.

نویسنده : سمیرا مقصودی

گردآوری و تنظیم:گروه سبک زندگی آکا ایران
.

منبع :