گل های قشنگ و رنگارنگ، بچه های عزیز ایران زمین شما در روزهای جنگ ایران و عراق هنوز به دنیا نیامده بودید. روزهای جنگ، خیلی سخت و غمگین بودند اما مردم دلیر ایران حتی ذره ای از خاک خود را تقدیم دشمن نکردند. اگر می خواهید درباره جنگ ایران و عراق و آزادسازی خرمشهر داستانی شیرین به زبان کودکانه تعریف کنید در ادامه این مقاله از مجموعه مقالات آکا, با ما همراه باشید.

داستان جنگ سخت در خرمشهر و آزادی آن

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. زیرا این گنبد کبود، سرزمینی بود زیبا و سرسبز و آباد. آسمونش همیشه آبی. روزهاش همیشه آفتابی و دشت هایش پرستاره و مهتابی. مردمانش ساده و صمیمی، فداکار وشجاع، بابچه هایی شاد و خندان. نام این سرزمین سبز و سفید و قرمز «ایران» بود. اما همیشه دشمنانی بودند که در کمین ایرانِ ما نشسته بودند تا در هر فرصتی که به دست آوردند، این سرزمین را تصرف کنند. یکی از آن ها یک نوکر آمریکایی به نام صدام بود که یک روز ناگهان و بی دلیل، به کشور ما حمله کرد و جنگی نابرابر شروع شد؛ جنگی هشت ساله و قصه جنگ هم از همین جا شروع شد.

بچه های عزیزم، جنگ در تمام دنیا کار بدی است چرا که در جنگ بچه های زیادی از بین میرن و پدر و مادراشون رو از دست میدن اما جنگ ایران با عراق اصلا تقصیر ایران نبود و خیلی ناگهانی و غیر منتظره بود، مردم کشورمون دوست نداشتند خاک ایران رو تقدیم دشمن کنند، به همین خاطر تا پای جان در برابر دشمن جنگیدند و دفاع کردند و اینگونه جنگی نابرابر جنگی هشت ساله شروع شد.

داستان کودکانه در مورد جنگ ایران و عراق

دشمن با توپ و تانک، خمپاره و تفنگ به شهر خرمشهر حمله کرد و روزهای سختی را برای مردم ایران به وجود آورد، روزهایی که یکی یکی مردم بی گناه و مظلوم و بی دفاع شهید می شدند.

دشمن به هیچ کس رحم نمی کرد و همه جا را به خاک و خون می کشید تا جایی که خرمشهر یعنی شهر خرم و آباد آن روزها دیگه ویرانه شده بود و در روزهای جنگ «خونین شهر» شده بود. خانه های ویران و به آتش کشیده شده، درخت ها و نخلستان های سوخته و مردمی که بی گناه و مظلوم و بی دفاع به شهادت رسیدند.

اون روزها، دشمن فکر می کرد می تونه تمام ایران رو مثل خرمشهر تصرف کنه اما نمی دانست که ملت قهرمان ایران، از جان خودشون می گذرند، ولی ذره ای از خاک وطنشون رو به دست دشمن نمی دهند.

داستان کودکانه در مورد جنگ ایران

بچه های قشنگم اون روزها حتی نوجوان های کم سن و سال مثل شهید بهنام محمدی از خرمشهر دفاع می کردند. شهید بهنام محمدی نوجوان دانش آموز 13 ساله ای بود که با همان جسم کوچک و دل دریایی اش بارها به قلب دشمن زد و خودش رو به صف اول نبرد رساند تا اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن به دست بیاره و در اختیار فرماندهان جنگ قرار بده، این نوجوان 13 ساله گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل خود آویزان می کرد که به سختی راه می رفت.

وقتی جنگ در خرمشهر شدت گرفت و خمپاره ها امان شهر را بریدند، چند روز قبل از سقوط خرمشهر بهنام محمدی پر کشید و به دیدار معبود شتافت. بچه های خوبم تنها این شهید کوچک نبود که از خرمشهر دفاع کرد بلکه فرماندهان، مردم و رزمندگان شجاع و همه و همه از خاک ایران دفاع کردند.

حتی وقتی خرمشهر به دست دشمن افتاد و خبر ویرانی خرمشهر به گوش مردم رسید، همگی بسیج شدند و به کمک مردم خرمشهر آمدند و اون قدر مقاومت کردند تا دشمن رو از خرمشهر بیرون انداختند و دوباره خرمشهر آزاد شد و دشمن پا به فرار گذاشت.

خرمشهر در سوم خرداد سال 1361 پس از 576 روز اشغال و در عملیات بیت المقدس از دشمن پس گرفته و آزاد شد. این روز رو به خاطر اون همه از خودگذشتگی و فداکاری و شجاعتی که مردم با دست خالی از خودشون نشون دادند، روز آزادی خرمشهر، روز مقاومت و پیروزی می نامند.

داستان کودکانه آزادی خرمشهر

همه مردم روز مردم سوم خرداد خیلی خوشحال بودند و نماز شکر می خواندن و شیرینی پخش می کردند. حضرت امام خمینی رحمه الله که رهبر ما بودند اون روز فرمودند:«خرمشهر را خدا آزاد کرد». یعنی خرمشهر به خواست خداوند مهربان و با همت و دلیری مردم شجاع و آزاده ما آزاد شد.

پیروزی و آزادی خرمشهر به همه جهان ثابت کرد که مردم ایران، مردمی متحد و فداکار هستند که جان خود را، فدای آزادیِ خاک میهنشان می کنند و اجازه نمی دهند کسی وارد خاک پاک میهنشان شود. مردم ما، همه با هم هستند و همین، رمز پیروزی ما بر دشمن هاست.

روز آزادسازی خرمشهر را به شما کودکان شاد ایران زمین تبریک می گوییم و آرزو می کنیم در هیچ جای جهان جنگی رخ ندهد تا جان کودکان بی گناه به خطر افتد، یاد تمام شهدای جنگ 8 ساله ایران، شهید جهان آرا، شهید نوجوان بهنام محمدی و تمام شهدایی که باعث شدند شما بچه ها لبخند از لب هایتان کنار نرود، گرامی.