آکاایران: همانطور که میدانید کودکان خیلی کنجکاو هستند و خیلی سوال می پرسند و گاهی اوقات برای جواب دادن کمی مکث میکنیم که جواب درست با توجه به منطق کودک پیدا کنیم. همانطور که می دانید عید قربان نزدیک است وشاید فرزند شما بپرسد عید قربان یعنی چی؟ به همین دلیل در ادامه این مقاله از مجموعه مقالات تربیتی کودکان، تصمیم داریم واقعه عید قربان را به زبان شیرین کودکانه به صورت داستان تعریف کنیم تا به شما والدین عزیز برای پاسخ دادن به همچین سوالی از طرف کودکان کمک کرده باشیم.

 

نام همسر حضرت ابراهیم (ع ) ساره بود که بچه دار نمی شد. ساره چون حضرت ابراهیم را مشتاق داشتن فرزند می دید، از هاجر کنیز خود خواست تا همسر حضرت ابراهیم (ع ) شود. هاجر بعد از ازدواج با حضرت ابراهیم (ع ) فرزند دار شد و او را اسماعیل نام نهاد.

بچه های خوبم اما پس از تولد اسماعیل، ساره نسبت به هاجر و فرزند او حسادت کرد و از همسرش خواست تا هاجر و اسماعیل را از آنجا دور کند.

ابراهیم(ع)، هاجر و اسماعیل را به دستور خدا با خود به سرزمینی بی آب و علف (مکه ) برد و در آنجا گذاشت. هاجر وقتی که دید، کودکش گرسنه و تشنه است، اسماعیل را در جایی خواباند و خودش 7 بار، مسیر صفا تا مروه که راه زیادی بود، را طی کرد تا آب و غذا برای اسماعیل بیابد، اما چیزی پیدا نکرد.

 

ناگهان صدایی از کنار اسماعیل شنید و به سوی او دوید و مشاهده کرد ، در زیر پای کودک آبی جاری شده است که امروز به آن چشمه زمزم یا چاه اسماعیل می گویند. اسماعیل و هاجر در این مکان زندگی کردند و اسماعیل در آنجا بزرگ شد و حضرت ابراهیم (ع ) نیز گاهی به آنها سر می زد.

برشی دیگر از زندگی حضرت ابراهیم علیه السلام - بخش سوم - موسسه معراج النبی

در یکی از شب ها حضرت ابراهیم علیه السلام در خواب دید که یه فرشته ای نزدش آمد و فرمود خداوند متعال می فرماید:

اسماعیل فرزند خود را برای من قربانی کن.

حضرت ابراهیم علیه السلام وحشت زده از خواب بیدار شد. و با خود فکر کرد که این خواب یه دستوری از خداست یا وسوسه شیطان.

دو شب دیگر هم این خواب را دید و کاملا متوجه شد که مامور به انجام این کار شده است.

صبح روز بعد به هاجر ( هاجر همسر حضرت ابراهیم علیه السلام و مادر اسماعیل بود ) گفت:

برخیز و به اسماعیل لباس های زیبا بپوشان! زیرا می خواهم او را به مهمانی دوست بسیار بزرگی ببرم.

هاجر، اسماعیل را شستشو داد و معطر ساخت .

حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهم السلام از هاجر خداحافظی کردند.

حضرت ابراهیم فرزند خود را برداشت و برای اینکه قربانی کردن اسماعیل از چشم مادرش دور باشد بسوی منا حرکت کرد ( بچه ها منا محلی است که در حدود ۱۰ کیلومتری مکه واقع شده است و حجاج در آنجا قربانی می کنند)

در هنگام حرکت بسوی منا، در سه جا شیطان در برابر حضرت ابراهیم ظاهر شد و به وسوسه او پرداخت (این محل هم اکنون جمرات سه گانه است و حجاج به هر ستون از ستون شیطان که می رسند سنگ پرت می کنند)

اما حضرت ابراهیم (ع) با اراده ای استواری که داشت شیطان را از نزدیک خود راند و بسوی منا ادامه مسیر داد.

دست های جوان خویش را بست و او را مانند قربانی به زمین خواباند و کارد خود را بر گلوی او گذاشت و محکم کشید اما کارد گلوی اسماعیل را نبرید. دو بار، سه بار اینکار تکرار شد اما ابراهیم (ع) در کمال تعجب دید که کارد گلوی اسماعیل را نمی برد.

بچه های عزیز اینجا بود که خداوند متعال در قرآن کریم فرموده اند (سوره صافات- آیات ۱۰۴ و ۱۰۵):

ای ابراهیم ! آن رویا را تحقق بخشیدی (و به ماموریت خود عمل کردی)

سپس خداوند متعال قوچی را فرستاد و حضرت ابراهیم (ع) هم بسیار خوشحال شد و پسرش را بوسید و به جای او، گوسفندی که از بهشت برای او فرستاده شده بود را قربانی کرد.

داستان کامل عید قربان به زبان کودکانه

از آن روز به بعد که روز قربان نام گرفت رسم و سنت شد که حجاج پس از انجام اعمال حج، حیوانی را قربانی کنند و گوشت آنرا در بین فقرا تقسیم نمایند و رضایت خداوند متعال را جلب کنند.